
«دههی ۶۰» کمین تاریخ، انسان و آزادی برای به دادگاه حقیقت آوردن جنایت سازماندهیشده با اهرمهای مذهب، سیاست و قدرت است.
«دههی ۶۰» کمین اختیار، انتخاب و حقوق بشر برای حسابرسیِ ملی از تمامیتخواهیِ مذهبی و انحصارطلبیِ سیاسی است.
«دههی ۶۰» تا روز آخر نظام ولایت فقیه، گریبان نسل به نسل آن را رها نخواهد کرد.
«دههی ۶۰» توفان همیشه وزانٍ دادخواهیِ مردمیست بر ساحت و پیکر حاکمیت آخوندی.
«دههی ۶۰» پرتویست از فراز جغرافیای ایران بر سلول به سلول تاریک شناسنامهی صدارت و فقاهتی نگاشته با الفبای فاشیسم و توتالیتاریسم.
«دههی ۶۰» با قتل عام زندانیان سیاسی، آینهییست برابر عمر نظام ولایت فقیه. بدین سبب است که کلیت نظام و تکتک عناصر و کارگزار آن هرگز از کمین دههی ۶۰ گریز نداشتهاند و نخواهند داشت.
«دههی ۶۰» ناقوس کابوسیست سایهبهسایهی خاطرات کارگزاران زیسته با کسب و کار با مرگ. چند دهه هم که از آن سالها گذشته باشد، کارگزاران نظام با ناقوس آن کابوس، خاطراتشان را لبخوانی میخوانند:
«تردیدی نیست كه رخدادهای دهه ۶۰ باید در ظرف زمانی خود تفسیر شود. برای داوری، دهه ۶۰ از دو جهت باید مورد توجه باشد؛ یكی در مورد حركت كلی دهه ۶۰ و دیگری مثلاً حركت و تصمیمات و موضعگیریهای شخصی افرادی مثل آقای موسوی تبریزی. موسوی تبریزی در همان دهه ۶۰ منتقد جدی لاجوردی بود. آقای موسوی معتقد بود برخی از این اقدامات غیراسلامی بود.»[۱]
پرتوهای افشاگر و روشنگر «دههی ۶۰» آنچنان بر دهههای بعد از خورد تابیده و گستردهاند که پوستاندازی حتی بهشیوهی مار هم نمیتواند ماهیت جنایت و ساعیِ جانی را از دایرهی این پرتو روشنگر بیرون ببرد. آخوند ایازی یادآوری میکند که اگرچه موسوی تبریزی لباس اصلاحاتی به تن کرد، ولی حتی در خود نظام هم او را با کارنامهی سراسرجنایت دههی ۶۰ وی میشناسند:
«موسوی تبریزی اگرچه در سالهای اخیر بهعنوان چهرهای حزبی و سیاسی در جریان اصلاحطلب شناخته میشد، اما همواره نام سیاسی او زیر سایه مسوولیتی كه در سالهای ابتدایی انقلاب داشت، قرار گرفته بود. او در سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۹۲ دادستان انقلاب اسلامی بود.»
در یک ساختار تمامیتخواه و سلطنت مطلق ــ چه شیخی، چه شاهی ــ هرگز جایی برای حقوق، قضا، عدالت، قانون، اخلاق، وجدان و انسانیت نیست؛ که هرچه هست، پلشتیِ اندیشهی خودپرستیِ فرعونصفتانهی آغشته به استثمار اقتصادی و زنستیزیِ ضد بشری. تصویر و توصیف سردر و لوح دیوار اتاق محاکم نظام ملایان در دههی ۶۰ و پس از آن، جز این نبوده است. منتها تاریخ، همیشه به دو عامل موازی نیاز دارد تا کنه حقایق را از زیر پردههای خاطرات و اسناد و گواهیها آشکار نماید: عامل زمان، عامل تداوم مبارزه و پایداری در برابر خودکامگی. پاشنهآشیل همهی دیکتاتورها همین دو عامل است که هرگز نمیتوانند جنایت، دروغ، سانسور، دجالیت و تبهکاری را پنهان از مردم نگاه دارند.
اکنون با استمرار دههها مستی از کسب و کار با مرگ، آمران و فاعلان و ساعیان میداندار آن، اندکی پردهبرداری میکنند:
«بخشی از تندرویهایی كه در آن دوره رخ داده توسط آقای لاجوردی بود. یا مثلاً احكامی كه آقای محمدیگیلانی صادر میكرد یا برخی از دادستانهای جوان در تهران صادر میكردند.»[۲]
آری، استمرار کمین تاریخ، انسان و آزادی از«دههی ۶۰» تا دهههای بعد، زمینهساز قیام پشت قیام و پیوند نسل به نسل ایرانیان تا کنون شده است؛ از حافظه به اعتراض و از اعتراض به قیام. این کمین با تکیه بر تاریخ بیداری، انسان اجتماعی و فلسفهی آزادی، در کار رقم زدن سرنوشت نیکوی ایرانزمین با زدودن مرز پرگهرش از پلیدیهای فاشیسم موروثی شیخی و شاهی است.
۲۹ فروردین ۱۴۰۵
پینوشت ـــــــــــــــــــــــــــــــ
[۱] محمدعلی ایازی، عضو مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه، سایت نواندیش، ۲۸ فروردین ۱۴۰۵، بهنقل از روزنامه اعتماد.
[۲] همان.