آن کسی نان می‌خورد از روزگار،

باشدش اندیشمندی افتخار

فکرت باران؛ خروش رویش است

ابر بی‌باران؛ هوار خشک‌سار

جنگ رستن با سترون؛ رسم خون

رویش اندیشه؛ قانون بهار

وای اگر خوی خرد کاهل شود

کاهلی از مردمی گیرد سوار!

مصلحت در پیشی از آزادگی

بند، افشاند بر آزادی غبار

نام و نان تا می‌فروشد فر عشق

سلفه‌گی می‌گسترد در روزگار

آن که سیلی می‌خورد از روزگار

غافل از اندیشه‌ی والاتبار

کاروان آینه‌ها روبه‌رو

می‌رود با درس‌های پرنگار

پرنگاران مادر اندیشه‌گی

وای اگر ناموزی از آموزگار!

 

۷ آذر ۱۴۰۳