شبانگاهان شهرآشوب فریاد است

شب محبوب‌های میهن داد است

شب است، آری

شبی از قرن‌های شب‌زده بام و كهن‌بومی

كه خورشیدش

نهان در سال‌های ابریِ غم‌كیش.

 شب تدبیر ابلیس است

خیال مرگ می‌بافند در تاریك‌مغز اهرمن‌خویی

به پنداری كه اخترهای آزادی كشند در لجه‌های خون.

 

شب است، آری، شبی دیگر

شب اندیشه‌پویی‌های انسانی‌

ضیافت‌های آزادی‌.

شبی تا آسمان خورشیدها زاید

شبی تا خوشه‌ی پروین

‌رخ محبوب ایران را به‌یاد آرد...

 

شبی از سال‌های ابری و

از قصه‌های صدهزار و یك شب ایران؛

غرور واژه را در پچ‌پچ اندیشه‌های شهر افشاندن

و جام بدسگالی فقیه شهر، بشكستن.

طلوع زندگانی

                      از شكست مرگ می‌آید.

بداندیش فقیه شهر

                             راه مرگ می‌پوید.