معرفی کتاب 

سال‌های صبوری و امضاهای عشق

(جُستارهای فرهنگی، هنری، ادبی) ــ جلد اول


نوشته‌ی: سعید عبداللهی(س. ع. نسیم)

۱۳۹۶


 دریافت پی. دی. اف کتاب:

https://navid-azadi.com/images/pdf/salhay%20sbwry%20w%20amdahay%20shq%20%20syd%20bdallhy.pdf

 

گزیده‌یی از یادداشت

آموختم از شعر، بیشتر از افق امروز

                                    

    مادرِ شعر من كجاست؟ واژه‌های شعر از كدام چشمه می‌آشامند؟ كیست كه تداوم شعر را حیات می‌بخشد؟ این واژههای بیرامش و عاصی، از كجا میآیند؟ این حجمهای كشف و شهود، با ما و در ما چه میكنند؟ این نداها و زیر و بم سروشها و ناقوس‌ها و نواها با جهان ما چه میگویند؟

   كدام شاعرانی را می‌شناسیم كه از خود پرسیدهاند: «من در هر لحظه چه دارم؟ من به شعر چه می‌دهم؟ شعر به من چه آموخته است؟ مادرِ شعر من كجاست‌‌‌؟ من برای كه و برای چه باید شعر بنویسم؟ آیا من با شعرِ خویش هم‌نفسم؟ آیا من در حقیقت شعر، سیر و سلوك می‌كنم؟ آیا من به تعریف و جان شعر دست یافته‌ام؟ آیا شعر در من زندگی می‌كند و در كاشانه و آشیانه‌ی من، ایمن است؟ آیا من ترجمه و تبلور شعر خویشم؟ من چه پیوندی با كلماتی كه حیات فكر و روح ما را شكل می‌دهند، دارم؟ من بر سریر كلمات می‌نشینم. من بر اریكه‌ی كلمات، بر سلطنت فاخر خویش، مباهات می‌كنم. من با شعر چه میكنم؟

   سالها سال طنین و تكرار پژواكی را در نزدیكی‌ام می‌شنوم كه به من می‌گوید: حواست را سرجایش بنشان! عجالتاً میلیون‌ها بهخاك افتاده و آواره‌ی راه آزادی، خون و هستیشان را  جوهرِ قلم تو و بقیه كرده‌اند!

 

صداهایی كه مدام با ما نجوا می‌كنند... 

   در خزان آدمیزادی و فقیری عشق،آیا ما صدای خش‌خش كلمات ریخته در زیر پاهای آدمی را می‌شنویم؟ 

در تلاش برای پاسخ به این پرسشها، قدری آموختم از شعر كه در هستی پر كشاكش و پر مهابت و شگفت‌انگیز، ذره‌یی بیش نیستیم... 

آموختم از شعر كه «آزادی»، مهجورترین معنای زندگی‌مان بوده و هنوز جهان ما به شعور حقیقی خود در عینی كردن مفهوم «آرمان آزادی» دست نیافته و بالغ نگشته است. 

       شعر به من آموخت كه انسان در آمد و شد خویش، از بزرگترین و طولانی‌ترین هجران و سنگینترین جدایی وتلخترین تنهایی رنج می‌برد؛ آنقدر كه گویی او از جرعه‌های فراقی ازلی نوشیده است! 

   آموختم از شعر كه هنوز انسان‌ها در اتحادشان فقیرند و در جدایی‌شان، ثروتمند! 

  شعر به من آموخت كه در لحظه‌ی شعر، انسان و حیات و آفرینش او، در یگانگی‌شان صادق‌اند.

  شعر بسیار فراتر و والاتر از زندگی به من آموخت كه «فاصله‌ی جنسی»، بزرگترین جهل و برنده‌ترین دشنه در خدمت جنایت است. 

  شعر، قاموس مبتذل زندگی را می‌شكند و با خروشی سركش بر‌می‌آشوبد كه: عشق، پیامبر گم‌شده‌ی انسان است! 

  شعر به من آموخت كه در لحظه كندن از همه‌ی علقه‌های بنده‌ساز، همه‌ی هستی در آن لحظه، ذره‌یی بیش نیست.  

  شعر به من آموخت كه فرهنگ حقیقی زندگی، دریای بیكرانه‌ایست كه ما انسان‌ها تنها سهم اندكی از یك قطره‌ی آن را نوشیده‌‌ایم. 

  شعر به من آموخت اشك‌های انسان‌ها، گوهر عشقی از شرم بزرگ و دلتنگی عظیم هستیشان است. 

  شعر با رسوخ استعاره‌هایش در كالبد تاریخ و فلسفه، به من آموخت كه آزادی هیچ‌كس را تسخیر نكن و برای آزادی‌، دام نگستران. 

   شعر به من آموخت پیش از آن‌كه انسان اسیر، برده و گرفتار زنجیرها و حصارهای هستی‌اش باشد، این معنای آزادی و مفهوم حقیقی كلمات هستند كه زنجیرپیچ و محصور انسان‌ها شده‌اند؛ این دردناك‌ترین فقر فرهنگی و تاریخی حیات آدمی است. 

شعر و فرهنگ با ما نجوا می‌كنند كه بگذارید آزادی، آزاد باشد! این، ضرورت تكاپوی ما به جانب فلسفه‌ی حیات حقیقی‌مان است. 

   شعر به من آموخت همیشه ترسی انذارگونه را در خود زنده و هشیار نگاه داریم و این ترس را مدام در مویرگ‌های عصبمان حس كنیم. ترسی كه از اسارت روح، مصونمان نگاه دارد؛ ترسی كه هرگز زندان را برایمان توجیه نكند؛ ترسی كه هرگز مجابمان نكند تا دیواری برای دیگران باشیم؛ انذاری و ترسی كه قتل‌عام حقیقت در زیر تیغ خنجر قدرت و مصلحت را به رسمیت نشناسد و هرگز به آن قانع نشده و از آن خشنود نشود.‌