دو مرگ، تأمل می‌آورد و ضرورت کلام؛ یکی مرگی که در اوج‌ها تأمل می‌طلبد، یکی مرگی که تأمل را برای خیره شدن در پست‌های پلشت فرامی‌خواند. تأملی باید در منزل‌های رفیع، اندوخته‌ی منزلت بشری گلچین کند، تأملی باید از اسافله‌ی ذلیل، عبرت روزگار برچیند. تأملی باید از باغ و برگ زمانه، شقایق‌های سر موضع آزادی در قتل عام تابستان ۶۷ را درک نماید، تأملی باید مظاهر مجسم پلشتیِ قاتلان شقایق را در هنگامه‌ی افتادن در مغاک، بازشناساند. هر دو تأمل از خاطره‌ها می‌آیند؛ یکی سرفراز، یکی سرافکنده.

 

حسینعلی نیری به مغاک پست پلشت فروغلتید. خاطره‌هایی که ساخت، خسی شدند و باد زمانه در مغاک پلشتی، فرونشاند. فرصت انسان شدن را که لطف طبع چراغ هستی بود، هزینه‌ی خشکاندن بارقه‌های روشنایی و کشتن نور در شوره‌زار ظلام  کرد:

«باران که در لطافت طبع‌اش خلاف نیست

در باغ، لاله روید و در شوره‌زار، خس.»[۱]

 

شناسنامه‌‌ی حسینعلی نیری و هم‌سلکان او را نه در بدو تولد، که در پایان سفرشان می‌نویسند. اینان را همیشه و همه‌جا با این شناسنامه می‌شناسند. شناسنامه‌‌ی «آیشمن» را هم در اردوگاه‌هایی که در آن‌ها کسب و کار مرگ می‌کرد، نوشتند. زمانه هم همان را در موزه‌ی حافظه‌ی تاریخ حیات بشر ثبت نمود؛ هم‌چون شناسنامه‌ی خمینی و داس‌های دستانش محمدی گیلانی، اسدالله لاجوردی، رازینی، مقیسه، نیری، اشراقی، پورمحمدی و هم‌سلکان‌شان.

 

در اروپا اگر فقط یک «آیشمن» در سربرگ جنایت و مکافات ثبت شد، حالا بنگرید که مردم ایران چند آیشمن را باید به دادگاه دادخواهی بکشانند. اگر حسرتی در مرگ نیری باشد، این است که باید می‌ماند تا حافظه‌های مردم ایران او را و هم‌سلکانش را به دادگاه دادخواه خون شقایق‌های آزادی می‌سپردند؛ چرا که مردم ایران‌زمین از زبان مادران «فرزندان آفتاب»[۲] سال‌ها نجوا کرده‌اند که: «حیات ما / سهم تو از لذّت كشتار قصابانه بود».[۳]

 

حسینعلی نیری‌ها را «باد خزان نکبت ایام»[۴] بر هستی درافکند تا «در زمانه بسی شمع‌ها بکشت»ند[۵] تا مگر ظلام «تیغ نیزه برای ستم دراز»[۶] بماند و بدین توسل‌جویی‌ها «حفظ نظام، اوجب واجبات»[۷] باشد.

 حسینعلی نیری یکی از داس‌های دستان خمینی برای درو کردن شقایق‌های آزادی در تابستان ۶۷ بود. ابلیس فتواکیش، کینه از گل سرخ روشنگر زمانه می‌کشید و داس‌های دست‌آموزش، با فتوای او کسب و کار مرگ می‌کنند: 

«یك عمر ندای عشق بر «دار»زدی

یک عمر خدای عشق بر «دار» زدی.

یك عمر ز گُل كینه كشیدی ابلیس!

جز لعنت و نفرین، نچیدی ابلیس!»

 

سخت‌ترین و سنگین‌ترین مجازات، نداشتن تصوری از آزادی و اختیار است. خالی بودن تصور انسانی از این دو اکسیر و فرشته، جز پرورش دیو تغذیه‌کننده از خودکیشی و جنسیت با تکیه بر پلشتیِ استبداد نیست. خمینی‌ها و نوچه‌هایی چون نیری‌، محصولات چنین کارخانه‌یی‌اند که جز به مکافات نمی‌اندیشند و مجازات اتودینامیک‌شان، چنان است که آدمیت و عشقِ هم‌ذات آن، با «زخمی از انزوا»[۸]، ترک و طردشان می‌کنند:

«تو در برودت ظلام  

هرم لاله‌ي آزادي را

 بر سنگفرش سرزمين من نديدي

 وقتي مادران

 داغ شقايق را نيايش مي‌كردند.

 

نفس‌هاي تو

طعم دلمه‌ي خون

بر نطع معصوم زندگي پاشيد

 از آن‌چه با انسان كردي

با دستاني نگهدار ابليس.»

 

۱۴ فروردین ۱۴۰۴

پی‌نوشت ــــــــــــــــــــــــــــــ

[۱] سعدی، گلستان

[۲] احمد شاملو، ترانه‌های کوچک غربت، شعر «آخر بازی» 

[۳] احمد شاملو، حدیث بی‌قراری ماهان

[۴، ۵ و ۶] از قصیده‌ی سیف فرغانی شاعر قرن هفتم خورشیدی: 

«باد خزان نکبت ایام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

ای تیغ‌تان چو نیزه برای ستم دراز

 این تیزیِ سنان شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت

 هم بر چراغدان شما نیز بگذرد.» 

[۷] تأکید خمینی بر موجه بودن هر وسیله‌یی با هدف حفظ نظام!

[۸] پل الوار شاعر فرانسوی: «بر او زخمی از انزوا بزن.»